آلبوم عکس
مستقیما به نقل از وبلاگ http://khalkhalim.mihanblog.com دوستان عزیز سلام مطلبی را که در این پست می خواهم برایتان بنویسم برای خود بنده از جهتی خوشحال کننده و در عین حال اتفاقات بعد از آن ناراحت کننده است که البته بعلت اینکه جزئیات آنرا اخیرا شنیدهام در این پست برای عزیزان می نویسم . انجمن خوشنویسان خلخال سالهاست که مشغول فعالیت است و یک سال هم بعنوان فعالترین انجمن شهرستانی کشور انتخاب شده است . مؤسس این انجمن در شهر ما آقای سیامک نوری هستند که دارای مدرک ممتاز بودند . اخیرا ایشان به کرسی فوق ممتازی در خوشنویسی ایران نائل آمده اند که این خبر بسیار خوشحال کننده بود . مدرک ایشان توسط انجمن خوشنویسان ایران صادر شده و برای اداره ارشاد اسلامی شهرستان خلخال ارسال گردیده است . به همراه مدرک نامهای هم ارسال شده که در آن خواسته شده این حکم طی مراسمی با شکوه و با حضور بزرگان و مسئولین شهر به آقای نوری اهدا گردد . مسئولین اداره ارشاد اسلامی شهر خلخال علاوه بر اینکه مدرک مچاله شده را به آقای نوری تحویل داده اند هیچگونه عکس العملی در قبال آن نامه ارسالی از خود نشان نداده اند . قابل توجه دوستان عزیز که ما در کل استان آذربایجانشرقی یک نفر و در کل استان اردبیل هم غیر از آقای نوری یک نفر فوق ممتاز داریم که همزمان با ایشان موفق به اخذ این مدرک گردیده اند که در هر دو مورد مدرکشان طی یک مراسم رسمی و با شکوه و با حضور استانداران و مسئولین شهرهای تبریز و اردبیل به آنها اهدا گردید ولی متأسفانه در شهر ما حتی فرماندار شهرمان نیز پس از مطلع شدن از این قضیه هیچگونه عکس العملی از خود نشان ندادند . حال شما عزیزان بگویید ، داشتن یکی از 400 استاد برجسته خوشنویسی ایران در شهرمان قابل تقدیر و ستایش نیست ؟ شما از شنیدن این بی اعتنایی ها ناراحت نشدید ؟ شاید خیلی از دوستان بدانند که آقای نوری ، دایی بنده هستند ولی مطمئن باشید که خیلی از کسانی که از شنیدن این قضیه ناراحت شدند ، هیچگونه نسبتی با ایشان ندارند . حتی بعضی ها که از این قضایا خبر داشتند با مراجعه به آقای نوری و اشاره به مراسمی که در تبریز و اردبیل گرفته شده بود و پارچه و پلاگارد های تبریک که بر در و دیوار های آن شهرها نوشته شده بود ، از عکس العملهای سرد و غیر مسئولانه ، مسئولین شهرمان کاملا متعجب شده بودند . در شهر ما دریغ از یک پلاگارد ساده تبریک !!! قضاوت با شماست !!! مستقیما به نقل از وبلاگ http://khalkhalim.mihanblog.com تقدیم به تو اشک رازیست قصه نیستم که بگویی من درد مشترکام درخت با جنگل سخنمیگوید نامات را به من بگو در خلوت روشن با تو گریستهام دستات را به من بده زیرا که من احمد شاملو ------------------------------------------------------------------------------ ولنتاین مبارک گزارش صعد و عکسهای صعود به قله 3303 متری آقداغ در تاریخ 18 بهمن 1387 اما واسه آلبوم عکس خوب نیست رسمی باشه !! پس خودم اینجا جداگانه می نویسم . و چند تا عکس دیگه که حسین بختیارزاده گرفته . شیرینی این برنامه علاوه بر سختی مسیر و باد شدید و همسفری با دکتر شاهبازی و شب مانی جالبمون تو روستای سوسهاب - همسفر شدن با دوستان خوب و قدیمی خودمون و اعضای گروهی بود که تو همین اولین برخورد از همراهیشون لذت بردیم . دوست دارم یکی یکی با عکسهاشون معرفی کنم . البته اگه قصوری تو معرفی دوستان بود به بزرگواری خودشون خواهند بخشید . شب که رسیدیم سوسهاب اول رفتیم شب رو تو مدرسه سوسهاب بخوابیم . اما مردم مهربان سوسهاب ما رو مهمون خونه های گرمشون کردند . همگی خونه آقا ذلفعلی و ساعت ۵/۱۲ به بعد من و حسین و علی درگاهی و محمد اعلایی و آقا کریم و اکبر آقا خونه آقا مصلحت کرمی . بخاری نفتی ... یاد زیر زمین خونه مون افتادم که شبا می رفتیم و نفت می آوردیم . گفتیم حیفه پیش این بخاریا عکس نباشه . من و سعید و علی و آرش > و آقای کرمی (از اهالی روستا )< . و باز من و سعید دکتر نقشه روستا و مناطق اطرافو بررسی میکرد . در مورد مردم می پرسید . . . بهداشت ... فرهنگ ... علم ... درس ... و ... .... .... دوستان اردبیلیمون هم انصافی کم از دوستای خودمون نبودند . احد که اسنو بردشو تا اون بالابالاها آورد و پسر عموش فرزاد . علی شاهبازی . شهریار . علی آذر نیا . ایمانعلی ایمانی فیلم ساز و همه و همه اینها هم از عکس یادگاری از دوران راهنمایی عاشق گیتار بیس بودم و تو آهنگها بیسشون مهمترین قسمت برام بود . همیشه وقتی آهنگهای قدیمی گوگوش و داریوش و ابی رو می شنیدم برام سوال بود که خدایا اون زمان یعنی همچین بیسیست های با تکنیکی تو ایران بودن ؟ و اگه بودن الان کجان ؟ از بچگی موسیقی را پیش داییم یادگرفته بودم و بیشتر نوازندگی ساز های کوبه ای رو بلد بودم . تو سه سالگی افتخار همنوازی ضرب با آقای عزیزی استاد نی رو داشتم . بعد قبولی دانشگاه رفتم دنبال بیس . باز داییم تهران با یه استادی صحبت کرده بود و قرار بود بریم پیش ایشون تا بهم گیتار بیس یاد بدن . داییم گفت این استادت در اصل استاد گیتار کلاسیکه و بریم ببینیم باس هم بلده یا شخص دیگه ای رو معرفی میکنه ! در اولین برخورد شیفته رفتارو منشو مرام این شخص شدم . مرد مسنی در حدود ۶۰ تا ۶۵ ساله . قد کوتاه با عینک شیشه گرد . کل فضای خانه نت بود و موسیقی .از تابلو های رو دیوار گرفته تا پارچ آب آشپزخانه . خنده رو - خوش صحبت - مهربان و صمیمی . اولین سوالی که پرسید گفت : «خوب آقا میلاد - چرا حالا گیتار بیس ؟» موندم . بعد گفتم : «دوست دارم - صدا شو - وظیفه شو تو گروه . و همین » گفت : « یعنی تو پا میشی از خلخال میای تهران واسه گیتار بیس ؟ » گفتم : «بله استاد .» آه کشیدو لبخند زد . گفت: « منم عاشق بیس بودم . سالهای قبل انقلاب . یه بیس فندر داشتم با یه آمپلی فایر امریکایی . یه وانت میخواست جابجاش کنه . اون موقع ویدئو و تلویزیون نبود که ! سی دی نبود تو ببینی بیس چیه . ولی من رفتم و بیس یاد گرفتم . یادم نمی ره اولین بار رو سن با آرمیک رفتیم از حول سیمها رو نمی تونستم پیدا کنم . » پرسیدم « ا .. شما با آرمیک ؟ » گفت :« آره پسرم . من و آرمیک . بعد هام دو تایی رفتیم و باند گوگوشو راه انداختیم . بهد هم با فرهاد کار میکردیم و بعدش هم که انقلاب شد و همه رفتن و من موندم. . . » آورد یه سی دی از کارای قدیمی گوگوشو گذاشت و تازه دیدم استاد همونیه که همیشه از کارهاش تعجب کرده بودم . استاد داریوش غفاری هر ماه یکی دو بار پیشش میرفتم و از اینکه من با این عشق هر ماه پا میشدم و گیتار و آمپلی فایرمو میبردم تهران تا یاد بگیرم ازم هیچ شهریه ای نمی گرفت . تا اینکه یه ماه پیش بهم خبر دادن سرما خورده و تو بیمارستان بستریه . هر روز زنگ می زدمو حالشو می پرسیدم تا اینکه یه روز گوشیو پسرش ورداشت و بهم گفت حالش خرابه و نمی تونه حرف بزنه . فردا جواب آزمایششو میدن . فردا که زنگ زدم فهمیدم استادم سرطان ریه داره . تا همین امروز گیجم . هر چند روز یه بار زنگ می زنم اما حالش زیاد خوب نیست . تنها کاری که می تونیم بکنیم دعاست . از اونایی که این مطلب رو خوندن میخوام برای سلامتی یکی از سرمایه های موسیقی ایران دعا کنند . چند مدتی تعطیل بودم . محرم عکاسی نکردم . البته دوستان لطف داشتند و مرا یاد کردند .من هم به حد کافی از عکسهای دوستان و اساتید ( جاوید خدمتی استاد عزیزم - مسعود برادر بزرگم - آقا موسی - آقا مجید و حسین آقا ) لذت بردم . آنقدر که تا حالا از عکاسی کردن اینطور لذت نبرده بودم . هر کاری کردم غیبتم باز کبری شد . گرچه هیچ کاری نکردم و فقط بیکار بودم . ( باز هم البته اگه درس رو کار حساب نکنیم که اونو هم اونطور که باید وقت نذاشتم ) کارهای امروزم کارهایی هست وسط امتاحانات از شدت درس رو به عکاسی و فوتو شاپ آوردم و انجامشون دادم . باز هم نیاز مند راهنمایی ها و توصیه هایتان هستم . ۱-
۲- ۳- ۴- ۵- ۶- ۷-
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقام بود.
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
مرا فریاد کن.
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخنمیگویم
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایات با دستان من آشناست.
برای خاطر زندهگان،
و در گورستان تاریک با تو خواندهام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردهگان این سال
عاشقترین زندهگان بودهاند.
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخنمیگویم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دریا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخنمیگوید
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
![]()






























| Design By : Night Skin |


